بی شک گدای خانه ات آقا شود حسین
هر قطره زود پیش تو دریا شود حسین!
فیض گدایی تو به هر کس نمیرسد
باید که زیر نامه اش امضا شود:"حسین"
هر کس شنید کار گنهکار با شماست
خواهد که رو سیاه دو دنیا شود حسین
وقتی که درب خانه ی لطف تو در دل است
ما سینه میزنیم که در وا شود حسین!
در روضه ها به قرب خداوند میرسیم
شبهای هیئتت شب احیا شود حسین
آقا جوان سینه زنت حاجتش شده:
در کاروان کرب و بلا جا شود حسین
از کودکیم تا دم مرگم به روی لب
تنها حسین بوده و تنها شود:حسین
ای کاش وقت مردن من!وقت احتضار
ذکر مدام بر لبم آنجا شود:"حسین..."
بدون عطر خوش یاس تو بهاری نیست
بدون محور خورشیدی ات مداری نیست
تو پشت گرمی پیغمبر مباهله ای
شکست دادن این قوم با تو کاری نیست
به خانه داری ات بیت وحی محتاج است
وگرنه شان بلند تو خانه داری نیست
اگر تو بانوی شهر منی فقیری نیست
اگر تو روزی شهر منی نداری نیست
مباد صبح قیامت شفاعتم نکنی
به غیر عاطفه از مادر انتظاری نیست
نشسته ام بنویسم که بال یعنی تو
عروج کردن سمت کمال یعنی تو
نشسته ام بنویسم تصورت، هیهات
فراتر از جریان خیال یعنی تو
محبت تو همان آیینه است و مهرت آب
تو آب و آینه ای پس زلال یعنی تو
ز برگ های تو بوی رسول می آید
گل محمدی بی مثال یعنی تو
مسیر رد شدنت را کسی نگاه نکرد
جمال زیر نقاب جلال یعنی تو
تو نور و نورٌ علی نور و خالق النوری
تو از تصور خاکی نشین ما دوری
تو آن دعای رسولی که مستجاب شدی
برای خانه ی خورشید آفتاب شدی
یگانه دختر احمد شدن مراد نبود
برای ام ابیهایی انتخاب شدی
تو مرتضی نشده این همه صدا کردی
تو مصطفی نشده صاحب کتاب شدی
علی به پای تو شد ذره ذره آب و سپس
تو هم به پای علی ذره ذره آب شدی
تو عادلانه ترین فیضی و دو تا نه سال
نصیب روح نبی و ابوتراب شدی
تو آفتاب رسولی و آسمان علی
تو روح سینه ی پیغمبری و جان علی
شب سیاه بگیرد تمام دنیا را
اگر ز خلق بگیرند نام زهرا را
هزار سال به جز آستانه ی کرمت
نبرده ایم در خانه ای تمنا را
ز روی عاطفه خوابت نمی برد شب ها
اگر روا نکنی حاجت گداها را
قرار نیست به نان مدینه لب بزنی
ز سفره ات نگرفتند رزق بالا را
برای آن که مقام تو را نشان بدهند
نموده اند فراهم بساط فردا را
دل رسول خدا را اسیر درد مکن
مگیر از سخن خویش لفظ «بابا»را
بگو پدر که نبی را حیات می بخشی
ز درد و غصه دلش را نجات می بخشی
زمین بدون نگاهت تب بهار نداشت
شبیه کوه بلندی که آبشار نداشت
بعید نیست ببخشی همه قیامت را
نمی شود ز تو این گونه انتظار نداشت
دعای پشت سر تو مراد مولا بود
و گر نه هیچ نیازی به ذوالفقار نداشت
بهشت، منزل توست این همه طلب دارد
و گر نه هیچ کسی با بهشت کار نداشت
دوازده نخ وصله به چادرت دیدند
به ساده زیستیت عمر روزگار نداشت
همه جهیزیه ات بود چند ظرف گلین
تجملات برای تو اعتبار نداشت
شب عروسی خود یاد قبر افتادی
شکوه رخت نوات را به سائلی دادی
بهشت هستی و عطر معطری داری
همیشه آب و هوای مطهری داری
به نیمی از نفست انبیا بزرگ شدند
تو از قدیم دم ذره پروری داری
صحیفه ی تو تماماً تنزل وحی است
از این لحاظ تو قرآن دیگری داری
یتیم مکه بدهکار مهربانی توست
تو گردن پدرت حق مادری داری
یگانه علت غایی خلقتی زین رو
تو با تمامی خلقت برابری داری
ظهور ظاهرت انسان و باطنت حوراست
ولایتی که تو داری ولایت کبراست
نبینم از نفست آه آه می ریزی
شبیه برگ گلی گاه گاه می ریزی
تو دست و سینه و پهلو می آوری داری...
به پای شیر خدایت سپاه می ریزی
میان این همه درگیری ای شکسته غرور
به دست بسته ی مولا نگاه می ریزی
چه قدر فکر حسینی به فکر گودالی
چه قدر اشک بر این بی پناه می ریزی
صدای کشته ی گودال را بلند مکن
به گیسویی که کف قتلگاه می ریزی
***علی اکبر لطیفیان***
پرواز می دهیم که بال و پرت کنیم
معراج می بریم که پیغمبرت کنیم
دیگر بس است خلوت چله نشینی ات
وقتش رسیده است مقرب ترت کنیم
دسته گل قدیمی خود را از این به بعد
دست تو می دهیم که تاج سرت کنیم
حالا نماز شکر بخوان فدیه ات بده
تا صاحب زلال ترین کوثرت کنیم
می خواستیم فرق کنی با پیمبران
می خواستیم آینه ی دیگرت کنیم
این سیب را بگیر و برای خودت ببر
وقتش شده است فاطمه را دخترت کنیم
شایسته است با پدر فاطمه شدن
از خانواده ی پسری ابترت کنیم
می خواستیم نسل تو زهرا نسب شود
ضرب المثل برای عجم تا عرب شود
خورشید، آفتابی انور فاطمه است
صبحی اگر که هست بدهکار فاطمه است
آیینه اش سه مرتبه خود را ظهور داد
پیغمبر و علی همه تکرار فاطمه است
هر جلوه ای که جلوه ی نوری نمی شود
زهرا شدن فقط و فقط کار فاطمه است
شام زفاف پیرهن کهنه می برد
این تازه اولین شب ایثار فاطمه است
فردا اسیر دست جهنم نمی شود
امروز هر کسی که گرفتار فاطمه است
زهرا اگر نبود ولایت نداشتیم
گمراه می شدیم و هدایت نداشتیم
زهرا بنا نداشت خودش را بنا کند
می خواست بنده باشد و یا ربنا کند
مثل علی عروج نمازش امان نداد
اصلاً به پای پر ورمش اعتنا کند
تا که مدینه از گل توحید پر شود
کافی است در قنوت خدا را صدا کند
طبق روال هر شب جمعه نشسته تا
قبل از خودش سفارش همسایه را کند
دستی که پیش خانه ی زهرا دراز نیست
در شرع بر جناز ه ی آن کس نماز نیست
او آمد و خزان زمین را بهار کرد
بر شاخه ها شکوفه ی عصمت سوار کرد
آیا بدون مُهر مناجات فاطمه
می شد به سجده کردن خود افتخار کرد؟
وقتی شب زفاف پیمبر رسید و بعد
بین علی و فاطمه تقسیم کار کرد
خوشحال شد تمامی احساس معجرش
وقتی رسول فاطمه را خانه دار کرد
آن هم برای حاجت مسکین شهر بود
روزی اگر ز حادثه میل انار کرد
اخلاص پینه هایش همیشه زبان زد است
از بس که دست فاطمه در خانه کار کرد
وقتی تمام قاطبه ها بی حماسه بود
خود را خمیده کرد ولی ذوالفقار کرد
پس می شود برای عوض کردن زمان
نو آوری فاطمه را اختیار کرد
بی فاطمه که شیعه شکوفا نمی شود
شیعه مرید دشمن زهرا نمی شود
دنیا ندیده است سفر های این چنین
جز در هوای فاطمه پرهای این چنین
دیروز می شدند درختان بدون سر
امروز می دهند ثمر های این چنین
سر می دهیم و منت یاغی نمی کشیم
همواره سر خوشیم به سرهای این چنین
دارد بساط کفر زمین جمع می شود
پیچیده در زمانه خبرهای این چنین
اصلاً بعید نیستکه او رو کند به ما
از مادری چنان و پسرهای این چنین
لبنان مگر چه داشت به جز نام فاطمه
آری عجیب نیست ظفرهای این چنین
دل های ما همیشه پر از یاد فاطمه است
این سرزمین قلمرو اولاد فاطمه است
***علی اکبر لطیفیان***
روزگاری دلم پر از غم بود
هرچه میخواستم فراهم بود
داشتم باغ حیرتی سرشار
چشمم آیینهدار شبنم بود
هر خیالی به غیر خاطر دوست
در دلم مینشست، مُبهم بود
دل به سستی به دست غم دادم
رشته مهرِ دوست محکم بود
حیف شد در ترازوی کرَمش
بار سنگین جُرم من کم بود
اینکه ما را به توبه عادت داد
اولین اشتباهِ آدم بود
دادم آیینه را به دستِ دلم
خود شدم باعث شکستِ دلم
شعلهوارم، زبانه ای دارم
داغدارم، نشانه ای دارم
جان زهرا، به عشق توست اگر
نالهها را بهانه ای دارم
همنوا با ترنمِ دلِ خون
نینوایی ترانه ای دارم
بی تو گم در مسیر طوفانها
با تو اما کرانه ای دارم
میتوانی بپرسی از مهتاب
نالههای شبانه ای دارم
تا سحر با ستارههای صبور
قصه از تازیانه ای دارم
قصه از تازیانه ای که هنوز
بر تن عشق میخورد شب و روز
خواست آتش مرا که آب شوم
در تب و تاب غم کباب شوم
اگر آتش زبانه غمِ توست
دوست دارم در آتش آب شوم
عاشقم، از بلا نپرهیزم
تا ابد هم اگر عذاب شوم
ذرهام در پناه سایۀ تو
میتوانم که آفتاب شوم
آمدم تا حریم خانۀ تو
شاید از محرمان حساب شوم
اولین فصل عشق را خواندم
عنقریب است لاکتاب شوم
رو سیاهم، عنایتی، زهرا
بیپناهم، بگیر دستم را
به حسینی که زادۀ زهراست
دو جهان در ارادۀ زهراست
عشق با آن شکوهِ بیمانند
عضوی از خانوادۀ زهراست
خیمۀ نُه فلک از آن بر پاست
که به پا ایستاده زهراست
این سبک سیرِ شعلهور، خورشید
تا ابد مست بادۀ زهراست
چرخ گردون به دوستی سوگند
که دل از دست دادۀ زهراست
آن چه شرحش همیشه دشوار است
زندگانی سادۀ زهراست
وصف او چون کنم که زهرا کیست؟
شعر من لایق ثنایش نیست
وقتی گدای فاطمه بودن برای ماست
احساس می کنیم دو عالم گدای ماست
با گریه بهر فاطمه آدم عزیز شد
این گریه خانه نیست که دولت سرای ماست
اینجا به ما حسین حسین وحی می شود
پیغمبریم و مجلس زهرا حرای ماست
سلمان شدن نتیجۀ همسایگی اوست
زهرا برای سیر کمال ولای ماست
تنها وسیله ای که نخش هم شفاعت است
چادر نماز مادر ارباب های ماست
باران به خاطر نوۀ فضه می رسد
ما خادمیم و ابر کرم در دعای ماست
فرموده اند داخل آتش نمی شویم
فردا اگر شفاعت زهرا برای ماست
روشن تر از شکوه تو هفت آسمان نداشت
دریای پر تموج روحت کران نداشت
یوسف تر از حضور تو ای مصر منزلت
سیر هزار منزل این کاروان نداشت
مهریه زلال تو بانو اگر نبود
این باغ های معرفت آب روان نداشت
دیدند یازده چمن از دامنت شکفت
یعنی که باغ نسل محمد خزان نداشت
این روزگار پیر که شعر امید خواند
پیش از طلوع شرق تو طبع روان نداشت
گردِ به باد رفتۀ صحرای غفلت است
هر کس به دیده، خاکی از این آستان نداشت
آن جا که قدر تو چو شب قدر شد نهان
دیگر شگفت نیست که قبرت نشان نداشت
عطر مزار تو به دل عاشقان توست
در جلوه زار تو همه هستی از آن توست
پیر خرد به محفل تو خردسال بود
استاد عشق، بی مددت بی کمال بود
بی تو زمین، جهنم نارنج درد بود
بی تو بهشت باغچه سیب کال بود
شوقی به هر مَجاز که حتی مُجاز شد
غیر از تو ای حقیقت روشن، خیال بود
در غیر آسمان تو، ای آبی نجات!
بالی اگر گشود دل ما وبال بود
اشکی اگر به گونۀ معراجی ات نشست
بال فرشتگان خدا دستمال بود
گفتند نقد مهریه ات آب بوده است
یعنی تمام زندگی تو زلال بود
از این بساط خاک سه فالی که می زدی
دستاس و چهار بالش و ظرف سفال بود
مدح تو خارج از قفس واژه های ماست
این ها که گفته ایم تماماً مثال بود
واژه کجا مقام تو ترسیم می کند
وقتی نبی ز فاطمه تکریم می کند
ما اگر شعر و دفتری داریم / از دعاهای مادری داریم
شعرهامان طلاست از یُمنش / مادر کیمیاگری داریم
غزل از نامشان پر از گل شد / بین اشعار قمصری داریم
آنقدر "دانه های معنی" هست / خط به خط ما کبوتری داریم
دوسه تا فاطمه نوشتیم و / شد قیامت! چه محشری داریم!
ما کجا و ز فاطمه گفتن؟ / ما که ذهن محقّری داریم
این هم از لطف های مادری است / اینکه توفیق نوکری داریم
آفتاب است و ما همه ذره / مادر ذره پروری داریم
مثل مرد از علی حمایت کرد / بَه! بنازم! چه مادری داریم!
ما مسلمان دست زهراییم / بهتر از این پیمبری داریم؟
أشهدُ أنَّ: فاطمه حق است / در اذان بند دیگری داریم
به خدا که خود خدا گفته / ما کجا چون تو دختری داریم؟
تو نبودی لَما خلقتُ علی / ما برای تو حیدری داریم
نوش جان شما همین باده / ما که انگور بهتری داریم
با دو جرعه علی علی مستیم / ما میِ ناب کوثری داریم
حسبُنا فطمه، تو که باشی / چه نیازی به دیگری داریم؟
تو بگو جان بده، بفرمایید! / در عوض آبرو خریداریم
حرز نام تو می فروشیم و / زحل و زهره مشتری داریم
بچه های توایم مادر جان / شکر حق سایه ی سری داریم
گیرم آتش به خانه ات بزنند / غیر ازاینجا مگر دری داریم؟
قصد من شادیانه گفتن بود
ورنه می گفتم از بهار کبود ...
دل که آشفته شود زلف پریشان هیچ است
پیش مشتاقی ما چاک گریبان هیچ است
کرم اهل کرم بیشتر از خواهش ماست
خواهش دست گدا نزد کریمان هیچ است
آنقدر معجزها از هنر تو دیدیم
که بنا کردن این دل دل ویران هیچ است
سربلندیم اگر سایه ی تو بر سر ماست
پیش این سایه ی تو تاج سلیمان هیچ است
خِلقت طینت تو بس که لطافت دارد
گر بریزند به پای تو گلستان هیچ است
ما به جمهوری زهرایی خود مینازیم
وَرنه بی فاطمه که خطه ی ایران هیچ است
مِهر زهراست به ما رنگ و بویی بخشیده
نام زهراست به ما آبرویی بخشیده
زیر پای تو می افتند سر اگر بنویسند
در هوای تو می افتند پَر اگر بنویسند
نسبت ام ابیهاست که شایسته ی توست
اشتباه است تور دختر اگر بنویسند
باز قرآن کریم است ندارد فرقی
جای هر سوره فقط کوثر اگر بنویسند
قصد کردم پس از امروز هزاران دفعه
بنویسم زهرا ، مادر اگر بنویسند
بی گمان یاد نخ چادر تو می افتیم
از مقامات تو در محشر اگر بنویسد
به مقام تو اضافه نشود نام تو را
یا نبی یا علی دیگر اگر بنویسند
نه نبی ، بلکه نبوت شده عزتمندت
نه علی ، بلکه ولایت شده گردنبندت
عرش را دیدم جای تو به یادم آمد
قرب انگشت نمای تو بیادم آمد
در عبودیت تو کُنه ربوبیت بود
باصفات تو خدای تو به یادم آمد
روحِ روح القُدست بود که فرمود : اقرا
در حرا نیز صدای تو به یادم آمد
خواستم روی نماز شب تو فکر کنم
ورم کهنه ی پای تو به یادم آمد
قُوت دنیا و قنوت تو به هم مرطبتند
حرف "نون " بود و دعای تو به یادم آمد
غصه خوردم که به افطار چرا لب نزدی
لب خوشحال گدای تو به یادم آمد
گرد و خاک حرمی را که نداری بفرست
درد دارم که دوای تو به یادم آمد
قبر تو گُهر دنیاست و دنیا صدف است
جلوه ای از حرم گم شده ات در نجف است
قصدت این بود فقط یار علی باشی و بس
ظرف نُه سال گرفتار علی باشی بس
از مقامات خودت دم نزدی تا که فقط
باعث گرمی بازار علی باشی و بس
بازوی تازه شکسته شده از یادت رفت
تا که هر لحظه نگهدار علی باشی و بس
خواستی میخ تو را بند کند تا شاید
مثل یک عکس به دیوار علی باشی و بس
***علی اکبر لطیفیان***
ظلمت و تاریکی شب با وجود فاطمه یکریز روشن میشود،یعنی که نامش نور و خود نور و تمامش نور و او نور علی نور است حتی با نگار نام او هر چیز روشن میشود.قطعا اگر زهرا نمی آمد به دنیا،غرق میشد این جهان در اوج ظلمت،هم فرومی ریخت در عمق جهالت،ما اگر تا روز محشر دائما شکر خدایش را کنیم هرقدر،کم باشد،به پیش آب دریایی که بر ما داده نم باشد.
خدا میخواست بر ما اوج لطفش را نمایانَد که زهرا،حضرت ام ابیها،مادر پیغمبر ما را به این افلاک اهدا کرد و با اینکار برکت رو به دنیا کرد و من در حیرتم از این همه عشق و محبت،بعد از آن انگار قلب شیعه را مملوی از عشقِ به زهرا کرد و این از برکت باقیِ خاک حضرت زهراست که بر شیعه اعطا کرد.
آری حاجت خلق از در این خانه میگردد روا و شاهراه وصل باشد تا خدا این راه زهرا،او که در مدحش رسیده:باعث تابیدن نور خدا در جسم هستی،علت پاکیزگی کائنات از هر چه پستی،بانوی عشق خدا،بانوی اطهر،جنت زیبا و فردوس معطر،عالم از او گشته روشن،شد مزین،آنکه شان سوره ی کوتاه کوثر،آنکه در مدح مقامش جبرئیل و هر ملک در عرش،الکن،او دلیل خلقت و برپایی عرض و سما و خلقت هر چیز در مافیهما...
من نشستم از گناهانم خجالت میکشم اما دلم شاد است فردا دستگیری میکند از شیعیانش مادری با رشته های چادر پر وصله اش آنجا-مسلمان کرده است این چادرش در یک شبی هفتاد مطرود یهودی را- شنیدم رو سفید است دوستدارش در قیامت،چشم در راه نگاهم،چشم در راه شفاعت.
در قیامت من شنیدم با حضور فاطمه محشر دوباره باز برپا میشود:"...او میرسد با قد خم یک دست دارد بر کمر یک دست بر پیراهن خونیِ فرزندش،همان پیراهنی را که خودش می بافته بهر عزیز جان دلبندش..."
حسین فاطمه میآید آنجا با تنی بی سر،تمام انبیا هم ضجه زن همراه پیغمبر
میان این همه اشک و میان این همه زاری،
صدای ناله می آید،صدایی خسته و مضطر.
امان از قلب این مادر...امان از قلب این مادر...
...یاعلی...
محمدبحر بی پایان رحمت گوهرش زهرا
علیفلک نجات آفرینش لنگرش زهرا
رسولالله می نازد که دارد دختری چون او
کتابالله می نازد که باشد کوثرش زهرا
بهمعراج نبوت گر بگیری اوج می بینی
کهگردون هاست در این راه و باشد محورش زهرا
خلایقراست قرآن داور و ، قرآن از آن بالد
کهدر تفسیر و در تعبیر باشد داورش زهرا
علیدر غزوه ها یار محمد بود و می بودی
درامواج غم و اندوه تنها یاورش زهرا
همایقله قاف ولایت ، ملک هستی را
گرفتهزیر پر زیرا بود بال و پرش زهرا
درستام ابیها گر شود تفسیر می بینی
کههر پیغمبری بود از نخستین مادرش زهرا
سلامحق سلام انبیا بر شخص پیغمبر
سلامشخص پیغمبر به تنها دخترش زهرا
عبورناقه اش چون روز محشر افتد از محشر
کندمحشر به پا محشر که گردد محشرش زهرا
گریزداز قیامت تیره گی تا مرز تاریکی
چوگردد با خدایی نور خود روشنگرش زهرا
ولایتچیست بشنو آسمان کل خوبی ها
کهبا شد مهر و ماه و آفتاب و اخترش زهرا
محمدجان جان عالم است و هیچ می دانی ؟
کهباشد جان شیرین در درون پیکرش زهرا
خدادر دیده ی ظاهر نمی گنجد اگر گنجد
بهچشم خواجه لولاک باشد مظهرش زهرا
رسولالله را باشد دو قرآن ، صامت و ناطق
کتابصامتش قرآن ، کتاب دیگرش زهرا
درودهر زن آزاده و هر مرد آزاده
برآن بانو که باشد در ولایت رهبرش زهرا
ولایتهمچو قرآن محمد جاودانی شد
بهیمن همت دخت ولایت پرورش زهرا
محمدحی سرمد را بود پیغمبر خاتم
کهدر هر عصر و هر نسل است پیغام آورش زهرا
عبادتسنگرش زهرا نبوت محورش زهرا
ولایتهمسرش زهرا امامت مصدرش زهرا
محمدشهر علم و در علی ابن ابیطالب
زهیشهری که باشد زینت بام درش زهرا
درختسبز توحید و نبوت کیست ؟ پیغمبر
امامانشاخه ها و شیعیان برگ و برش زهرا
جزاینم ، گر بود ایمان نداردم بهره از ایمان
کهدین ، هم اولش زهرا بود هم آخرش زهرا
بیاحج ولایت کن ، که این حج تا ابد باشد
صفاو مروه و سعی و منی و مشعرش زهرا
علیسنگر نشین جنگ ها بود و عجب دارم
کهشد بعد از پیمبر حامی بی سنگرش زهرا
تکتنها کنار آستان خانه پشت در
خداداند خدا داند چه آمد بر سرش زهرا
غلافتیغ خصم دون زکار انداخت دستش را
بلیاین بود پاداش جهاد اکبرش زهرا
براییاری حیدر فشاری دید پشت در
کهرفت از دست آنجا هم صدف هم گوهرش زهرا
دریغاکز جفای اهل دوزخ پایمال آمد
بهشتوحی و پرپر شد گل نیلو فرش زهرا
گللبخند روید ز آفتاب حشر ای میثم
اگربر خلق افتد سایه ای از چادرش زهرا
غلامرضا سازگار
ای بی نشانه ای که خدا را نشانه ای
هر سو نشان توست، ولی بی نشانه ای
ای روح پر فتوح کمال و بلوغ و رشد
چون خون عشق در رگ هستی روانه ای
با یاد روی خوب تو می خندد آفتاب
بر خاک خسته رویش گل را بهانه ای
ای ناتمام قصه شیرین زندگی
تفسیر سرخ زندگی جاودانه ای
تصویر شاعرانه در خود گریستن
راز بلند سوختن عارفانه ای
هیهات، خاک پای تو و بوسه های ما؟!
تو آفتاب عشق بلند، آستانه ای
در باور زمانه نگنجد خیال تو
آری حقیقتی بحقیقت فسانه ای
زهرای پاک ای غم زیبای دلنشین
تو خواندنی ترین غزل عاشقانه ای
فاطمه راکعی
شب تاریک کنار تو به سر می آید
نام زهرا به تو بانو چقدر می آید
آبرو یافته هر کس به تو نزدیک شده
خار هم پیش شما گل به نظر می آید
و نبوت به دو تا معجزه آوردن نیست
از کنیزان تو هم معجزه بر می آید
به کسی دم نزد اما پدرت می دانست
وحی از گوشه چشمان تو در می آید
پای یک خط تعالیم تو بانو والله
عمر صد مرجع تقلید به سر می آید
مانده ام تو اگر از عرش بیایی پایی
چه بلایی به سر اهل هنر می آید
مانده ام لحظه پیچیدن عطر تو به شره
ملک الموت پی چند نفر می آید
کاظم بهمنی